در من درختها نفس میکشند
در من هر بذری جوانه میزند
در من خورشید از هر جوانه
حادثه میسازد…
این حرفها
حماقت مردی بود
که خود را با جنگل
یکی میدانست
تا آن روز که آخرین درختش هم
در کارخانهی کاغذ
صرف تبلیغ خودش شد:
مجلس ترحیم مرد جنگلی،
در بیابان
حسین نوشآذر – آن روز که دیدمش، واثقی ، این دیو هزارتنی که حالا هست نبود. یک آدم لاجونی بود، مثل همه ماها. از آنها که با چند مشت خاک زود فراموش میشود زندگیشان. نمیدانم، واقعاً نمیدانم که بنده خدا از کی شروع کرد به ورم کردن. اما این را میدانم، بله، قطعاً دو ماهی طول کشید که توی واحد ما جا بیفتد. یعنی، آدم نجوشیست. گنددماغ و گوشهگیر و خودخور است. از روز اول هم معلوم بود به آدمیزاد نرفته. یقین دارم، اصلاً قسم میخورم که این بابا تخم غول است. کسی چه میداند؟ ممکن است در آن دهاتی که مادرش یا مثلاً جد مادریاش زندگی میکرده، ننه این آدم که آن موقعها بر فرض دختر همچین زیبا و مقبولی بوده، یک شب مثلاً زوزه گرگی، ناله پلنگی، بانگ شیری، چیزی شنیده، بیابانی شده، زده به کوه و کمر و همان شب که احتمالاً ماه مثلاً بدر کامل هم بوده، غول، نطفه این بیچاره را در زهدان ننهاش کاشته. میگویند طرفهای ایلام غارهای عجیب و البته مخوفی هست. من که نرفتهام و ندیدهام. علاقهای هم راستش ندارم که ببینم آن غارها را. اما میدانم که این بابا بچه آن طرفهاست. مهین خانمجانم البته میگوید تو یک کلاغ چهل کلاغ میکنی. به چهل کلاغش کاری ندارم. همین یک کلاغش ما را بس که از سرمان زیاد هم هست. مگر شوخیست که آدم این اجارهخانهها را تحمل کند، آن هم با این تورم سی درصدی و چهل درصدی و چه و چهها، بعد، هر شب با این فکر بگذارد کپه مرگش را که همسایهاش ممکن است بترکد هر دم؟ یعنی خلاصه، درد نیاورم سرتان را، خودش گفت که بچه ایلام است. بعداً که عیاق شدیم با هم، یک روز دعوتم کرد. دم در آسانسور دیده بودمش. ما طبقه یازدهم هستیم، این نطفه غول که آن زمان یک لاجونی بود مثل خود ما طبقه دوازدهم مینشیند. درست بالای سر ما. بدبختیمان کم بود، این هم بهش علاوه کردند. گفتم باشد. هستیم در خدمت شما. راستش حالش را نداشتم اصلاً. اما کنجکاو بودم. میخواستم ببینم این عزباوقلی لاجون چطور زندگی میکند و چه فرقی دارد زندگیاش با منی که از آه سحر سگدو میزنم.
اگر فکرش را بکنی که توانستیم دو کلمه با همه اختلاط کنیم، اصلا و ابدا. از وقتی که نشستیم تا وقتی که برخاستیم، تمام مدت از خودش گفت و از چیزهای ارزندهای که نوشته بود و برای من هم چیزهایی از همان چیزهای ارزنده خوانده بودم که نفهمیدم راستش و آخرش هم نفهمیدم کارش چیست و اصلاً حرف حسابش چیست. همان شد. پشت دستم را داغ کردم که دیگر نگذارم پایم را در خانه این بچه غول. فقط ردیف دندانهای سفیدش در خاطرم مانده و اینکه به گمانم گفته بود بچه ایلام است و البته پرچانگیاش. مهین خانمجانم، خندهکنان، جوری که دل ما را ببرد، گفته بود مگر از تو پرچانهتر هم هست کسی؟
گفته بودم خبر نداری که روی ما را کم کرد ناجنس.
سرتان را درد نیاورم، ما دیگر این واثقی را ندیدیم، خداییش صدایی هم ازش نشنیدیم. یعنی آن روز که من رفته بودم خانه این بابا، دیده بودم و این را هم بعداً گفته بودم به مأموران انتظامی همین تهران بزرگ خودمان که آن روز، لااقل من چیزی ندیدم که جور نیاید با همین زندگی آپارتمانی بخور و نمیر ماها. اگر تا دیروز گاهگداری خریدی میرفت، و ما جلو در آسانسور میدیدمش، مدتی بود که هیچ نیامده بود بیرون از خانهش، تا همین چند وقت پیش که دیدمش دوباره جلو در آسانسور، او که تا دیروز بدتر از ما لاجون و زار و نزار بوده، هیکلی به هم زده بود سه تای خودش. تعجب نکردم، گفتم، خب، خانهنشین است، احتمالاً زیاد لمبانده، ورم کرده. سلامی کردم و گذشتم. یعنی به رویش نیاوردم. باز یکی دو ماهی که گذاشت، شب بود، ساعت ده، ده ونیم، که دیدم یکی که شباهتی با واثقی دارد، اما ده تا هیکل اوست، مثل یک چیز ورمکرده ناجوری سر راه را گرفته. وحشت کردم. یعنی اینقدر ترسیده بودم که برگشتم، نیم ساعت، سه ربعی خیابان را گز کردم، تا این جسم ورمکرده ناجور رفت که آرام بگیرد مثلاً و بعدش من توانستم با آسانسور خودم را برسانم به همین مهینبانو و سینی عرق و مزه هر شب که بد یا خوب، تنها دلخوشی ماست این روزها. البته نماند ناگفته که راستش یک هوا هول برم داشته بود که نکند اتفاقی بیفتد بالای سر ما بدشگون. مثل این بود که به دلم افتاده بود قرار است حادثهای اتفاق بیفتد بهزودی. خوبیش این است که با این تورم چهل درصدی که میگویند و ما هم در ماهواره میشنویم، هوش و حواس درستی نمیماند برای آدم که به ترسهاش مثلاً میدان بدهد.
بد به دل راه ندادیم. گذشت تا همین چندی پیش که بوی فاضلاب ساختمان را برداشت. اول گمان بردم که لولهای، چیزی گرفته است. خبر دادیم به لولهبازکن، آمدند، کارهایی کردند و رفتند. بو ماند اما. هر بار که وارد ساختمان ما میشدی، این بوی ناجور میزد توی دماغت و لاکردار میکرد نفوذ توی منخرینات. نخیر. نمیشد زندگی کرد با این بو، چارهای هم نبود. همسایهها هم البته ناراحت بودند، و این احمدی یا مردادی یا نمیدانم کی که مثلاً خیر سرش رئیس شورای این واحد ماست، یک روز، یعنی یک روز از همین روزهای بودار گفته بود این موضوع را بررسی میکنند در همین نشست ماهانه بعدی. من اما به دلم بد آمده بود. همان روز بود، یا فردایش، کی بود، دقیق خاطرم نیست، به مهین بانو گفتم، میروم ببینم سرمنشأ این بو کجاست.
فکرش را بکن. این واحد خدادطبقه است. ما آن شب، خسته و کوفته، می نزده، از طبقه اول تا طبقه آخر را رفتیم و برگشتیم و بو کشیدیم بلانسبت مثل سگ تازی یا فرض کن مثل یکی از همین شیانلوهای آلمانی که عین گرگ هستند. هر چی که بیشتر بو کشیدیم، وجداناً بیشتر یقین کردیم که همین نطفه غول میبایست قاعدتاً منشأ بو باشد. همان شب، بکوب رفتم تا در خانه مرادی، یا احمدی، همین رئیس شورا، گفتم، جناب علیالظاهر منشأ بو آپارتمان آقای واثقی باید باشد هان. توجه نکرد. دیدهاید این عصاقورتدادههای همهچیزدان مقمپز را؟ درست مثل یکی از همینها بنا کرد به سخن گفتن از نشست ماهانه بعدی، بفرمایی هم البته زد که قبول نکردم و گفتم نظر لطفتان است و خداحافظی کردم و برگشتم. به مهین بانو گفتم: منشأ بو را پیدا کردم.
مهین بانو گفت: حتماً باز یکی نوار بهداشتییی، چیزی انداخته توی سوراخ مستراح. اینها که شعور ندارند…
گفتم: نه بابا. منشأ بو همین نطفه غول خودمان است.
گفت: باز تو یک کلاغ چهل کلاغ کردی؟ خدا نکند به یکی گیر بدهی، مرد! آخر تو چقدر بدقلقی؟
دل و دماغش را نداشتم سر به سرش بگذارم. آن شب هم البته گذشت، یکی دو ماه دیگر هم روش، یک روز که صبح با حال خراب، از آستانه در، با کله شیرجه زده بودم توی این بوی گند، چشمتان نبیند روز بد، دیدم، این واثقی، این نطفه غول، باد کرده است همچین که نه یک نفر، انگار ده نفر است، هنهنکنان میخواهد بین دیوار و دسته راهپله خودش را بکند جابجا، اما گیر کرده است بدجور. بوی گند هم، ذلیل بشوم، چنان حدتی دارد و شدتی که گیج واگیج میرود سر آدم و چشمهات اصلاً انگاری همین الان است که از کاسه سرت بزند بیرون، از درد این بو. بنده خدا نالهای میکرد، انگار خرس در دام افتادهای.
سرت را درد نیاورم. کله سحر اعصاب ندارم هیچ. آن گند و ناله نطفه غول هم علاوه شده بود به بدقلقی صبحها، کلافه، با یک حال زار و نزاری که گفتن ندارد، رساندم خودم را به همین احمدی یا مرادی که میگویند ریس شورای این واحد ماست. نفسنفسزنان گفتم: واثقی گیر کرده آقا. تلفن کنید، آتشنشانی، کسی بیاید این بنده خدا را نجات دهد ازین وضع.
باقیش گفتن ندارد. همینقدر بگویم که آن روز عذر ما موجه شد، نرفتیم سر کار و ماندیم ناگزیر در همین گندستان. آمدند و واثقی را که حالا دیگر نه یک نفرکه انگار سی – چهل نفر بود بردند با خود به نمیدانم کدام گوری، مأموران انتظامی هم، درست مثل همان موقعها که آویزان میکنند خودشان را به بندی از بالای بام که جمع کنند دیش این ماهوارهها را، از بالا و پایین هجوم آوردند به قصد تحقیق و تفحص و البته تخریب و اینجور بود که دست آخر، ما دیدیم، یعنی نه من، و نه فقط مهینبانوی ما، که احمدی یا مرادی هم حتی و همه آنها که ناگزیر در جوار هم میبریم به سر، آری، آنها هم حتی قسم میخورم که دیدند، این واثقی، این نطفه غول، این رذل، یک گاو به چه عظمت، که بعدها، البته روزنامهها ادعا کرده بودند یک گاودوکاره است، بسته توی نشیمناش، و راست یا دروغ، این را من دیگر نمیدانم، چون خودم ندیدم، بلکه خواندم در روزنامههای عصر فردای آن روز، چندین و چند گاودوکاره دیگر هم به همان عظمت، شاید هم حتی عظیمتر لمبانده درین مدت و یکی دو سه جلد کتاب هم که البته چندان قطور هم ظاهراً نبوده، همین هفتاد هشتاد صفحه، به جای گذاشته از خودش که حالا ظاهراً قرار است یک وقتی، یک ناشری، کسی، بسپردش به چاپ و میگویند احتمالاً حادثهای باشد.
مهینبانو میخندد. سینی را که میگذارم همین کنار دستم، میگوید: باز تو یک کلاغ چهل کردی مرد؟
میگویم: مگر ندیدی؟
مثل این است که نمیشنود یا خودش را میزند به نشنیدن. من اما میمانم با این فکرها که بیشرف آخر چگونه این همه گاو را کشانده تا طبقه دوازدهم، آن هم زیر چشم یکی مثل ما و لمبانده و صداش هم در نیامده، آن هم در این واحد که یکی مثل شریفی یا احمدی، یا هر کس رئیس شوراش باشد و اگر زبانم لال بگوزی، از خواب بیدار میشوند یقیناً این همسایههای محترم.
پیش از پیدایش اینترنت، دوستیها در محیطهای ادبی خارج از ایران بیشتر بر مدار علائق مشترک قلبی شکل میگرفت. گاهی میپایید و گاهی نیز میگسست. فرهنگ کسرایی که به نظر من نویسنده – شاعر بسیار تواناییست و روی صحنهی تأتر هم بازی میکند و در گویندگی رادیو هم تواناست، از دوستان من است. میگویم: نویسنده – شاعر در این معنا که شعرهای فرهنگ در واقع داستانهایی شعرگونهاند و داستانهای او در واقع اشعاری داستانگوئه هستند با زبانی آرکائیک که در ذات شاعرانه است؛ با ادبیات کهن پهلو میزند، اما به اساطیر ملی و مذهبی ما در متن زندگی روزانهمان نظر دارد؛ از جنس دیروز است، اما در امروز ما جاری و ساریست.
سالها پیش که من و عباس صفاری و بهروز شیدا مجلهی سنگ را درمیآوردیم و فرهنگ هم تازه «مارمولک»هایش را منتشر کرده بود و یک فرستندهی رادیویی محلی داشت، فقط یک بار او را در فرانکفورت دیدم، اما به لحاظ همان نزدیکی و خویشاوندی روحی همواره آثارش را پیگیری کردهام و این اواخر هم به طور نامنظم جویای احوال هم هستیم.
یکی از بدعتهای فرهنگ کسرایی این است که داستانی یا پارهداستانی را اگر بخواند و بپسندد، یعنی در واقع اگر با آن ارتباط بگیرد، اجرایش میکند. اینکار در غرب پیشینهای دراز دارد و پیش میآید که همراه با نویسنده، یا در برنامههای رادیویی ادبی یکی از بازیگران تأتر را دعوت میکنند و او داستان را منطبق با «روح» آن «اجرا» میکند. اجرای داستان نه تنها خالی از لطف نیست، بلکه زوایای تازهای را آشکار میکند که ممکن است در لحن خاصی که نویسنده به داستانش تحمیل میکند پنهان بماند. اجرای داستان در این شیوه به معنای بهدست دادن خوانشی کاملاً تازه از یک متن ادبیست.
فرهنگ کسرایی از روی لطف و محبتی که همواره به من داشته اکنون فرازهایی از رمانم را که پیش از این انتشارات مروارید در تهران زیر عنوان «سایهاش دیگر هرگز زمین را سیاه نخواهد کرد» منتشر کرده بود، اجرا کرده است. اگر مایلاید میتوانید از طریق پلیر اجرای فرهنگ کسرایی از چهار اپیزود ازین داستان را بشنوید.
سایهاش دیگر هرگز زمین را سیاه نخواهد کرد، رمان، نوشتهی حسین نوشآذر و با اجرای فرهنگ کسرایی در چهار بخش:
:تفاوت من با یونس در موضوع عدالت بود::
::از بچگی از مهمانی گریزان بودم::
::عجیب بود که تصوری از مادر نداشتم::
::میدانستم که پدر سه سال بعد از تولد من در گرگان سکته کرده و مرده بود::
من این بخت را داشتم که از آغاز با رادیو زمانه همکاری کردم. در سه ماه اول بیش از پنجاه برنامهی رادیویی ساختم و سپس بهخاطر رمانها و ترجمههایی که دست گرفته بودم، این همکاری کاهش پیدا کرد، اما هرگز کاملاً از بین نرفت، مگر در یک دوران گذار چند ماهه که فضا برای همکاری مناسب نبود.
اکنون بیش از یک سال و نیم است که با رادیو زمانه همکاری تنگاتنگ دارم. این دورهی دوم که یکی از بهترین دورههای زندگی من است، در دسامبر ۲۰۰۹ با دفتر خاک، ضمیمهی ادبی رادیو زمانه آغاز شد و پس از سه ماه بهتدریج بخش فرهنگ زمانه را دست گرفتم. ادامه »
نگاه نکنید به اینکه شمارگان کتاب در ایران کاهش پیدا کرده. هیج کتابی در ایران بیجهت منتشر نمیشود، بهویژه در این مقطع از تاریخ که به اتفاق از سرمیگذرانیم.
در یک بررسی جامع میتوان نشان داد که وقتی لاتها سر کار میآیند، گروهی از روشنفکران بیهویت که همواره سوار موج هستند، همراه با گرایش غالب زرد در این دوران، به دنیای لاتها پناه میآورند تا احساس آرامش کنند. نمونههاش کم نیست. آخریش همین رمان «لب بر تیغ» حسین سناپور؛ گرتهای ناشیانه از داش آکل هدایت تا تهران شهر بیآسمانِ چهلتن.
چهلتن اگر در تهران، شهر بیآسمان، یا تهران خیابان انقلابش به قصد برنمودن یک مشکل اجتماعی و تاریخی دنیای لاتها را میسازد، همواره با هدایت در گفتوگو میماند. سناپور اما در «لب بر تیغ»اش مغلوب لاتها میشود. نشانههای این غلبه را من در چهارگوشهی ادبیات بازاری با ظاهر روشنفکرانه و مقمپز این روزها میبینم و با خودم میگویم: وای بر مغلوب!
در همین زمینه:
:: نقد سروش علیزاده بر «لب بر تیغ»ِ سناپور، پی دی اف::
برنامهی رادیویی «ادبیات جهانی در ده دقیقه» مجموعهی تازهای از برنامههای رادیویی من در رادیو زمانه است. این مجموعه که حدوداً کمتر از دویست نویسنده را دربرمیگیرد، با «ایلیاد و اودیسه» اثر هومر در هشت قرن پیش از میلاد مسیح آغاز میگردد و با معرفی فیلیپ راث به پایان میرسد. سومین بخش آن: بوکاچیو، زمینه ساز رنسانس و رمان او دکامرون
برنامهی رادیویی «ادبیات جهانی در ده دقیقه» مجموعهی تازهای از برنامههای رادیویی من در رادیو زمانه است. این مجموعه که حدوداً کمتر از دویست نویسنده را دربرمیگیرد، با «ایلیاد و اودیسه» اثر هومر در هشت قرن پیش از میلاد مسیح آغاز میگردد و با معرفی فیلیپ راث به پایان میرسد. دومین بخش آن: دانته و کمدی الهی او
چند هفته پیش اتفاق جذابی در تلویزیون «بیبیسی» رخ داد. در برنامهی «پرگار» ادبیات داستانی ایران و بهطور خاص، رمان فارسی مورد بحث قرار گرفت. طبیعتاً این برنامه در بین اهالی کتابخوان ایران، خبرساز شد، اما بیشتر از متن، حاشیههای کماهمیت «پرگار» بود که مورد توجه قرار گرفت. حاشیهها چه بودند؟ و چرا کماهمیت؟ عرض میکنم.
من برنامه را در زمان پخش ندیدم. دیشب فیلم تقریباً یک ساعتهی آنرا از وبسایت «بیبیسی» تماشا کردم. برنامه را که دیدم، یک کلمه بهنظرم رسید: خسته کننده! چرا؟ عرض میکنم. ادامه در سایت آقای مجتبا صولت پور
برنامهی رادیویی «ادبیات جهانی در ده دقیقه مجموعهی تازهای از برنامههای رادیویی من در رادیو زمانه است. این مجموعه که حدوداً کمتر از دویست نویسنده را دربرمیگیرد، با «ایلیاد و اودیسه» اثر هومر در هشت قرن پیش از میلاد مسیح آغاز میگردد و با معرفی فیلیپ راث به پایان میرسد.